داستان شنیدنی

ده ماجرای شنیدنی

الفنکته بین : هنگامى که در قیامت بخواهند اعمال کم فروشان را براى اندازه گیرى در کفه ترازو گذارند ،خواهند گفت : اعمال ما را در کفه دیگر گذارید، زیرا این ترازو نامیزان است
ب گروهى نزد قاضى گواهى دادند این باغ مرکبات از آن فلانى است .
قاضى پرسید: تعداد درختها چقدر است ؟
گفتند: نمى دانیم . لذا قاضى گواهى آنان را نپذیرفت .
یکى از شهود گفت : حضرت قاضى شما چند سال است در این مسجد قضاوت مى کنید؟
گفت : سى سال .
پرسید: این مسجد چند ستون دارد؟
قاضى با شرمسارى گفت : نمى دانم و گواهى شهود را پذیرفت .
ج از ذاکرى پرسیدند: آیا ایمان دارى ؟
گفت : اگر مقصود آیه آمَنابِاللهِ وَ مااُنزِلَ عَلَینا باشد، بلى .
ولى اگر مراد آیه اِنَّما المُؤ مِنُونَ الَّذینَ اِذا ذُکِرَ اللهُ وَجِلَت قُلُوبُهُم باشد، خیر.
د گدائى با فرزندش زنى را دیدند که به دنبال جنازه اى مى دود و مى گوید: اى مرد، ترا به جائى برند که نه در آن عطائى هست نه فراشى ، نه چاشتى و نه شامى .
فرزند گفت : پدرجان ، گویا این جنازه را به خانه ما مى برند!
ه شخصى به بخیلى گفت : مرا صد تومان وام و یکماه مهلت بده .
گفت : صد تومان ندارم ، ولى به جاى یک ماه یکسال مهلت مى دهم .
و ریا کارى گفت : من از دست مردم چه کنم که خیال مى کنند من ریا کارم ، در حالى که دیروز روزه بوده ام ، و امروز هم روزه دارم ، فردا هم مى خواهم روزه بگیرم و هنوز به کسى نگفته ام .
ز دیگرى نمازى طولانى با رعایت همه آداب و مستحبات بجاى آورد.
مردم او را بسیار تحسین کردند.
پس ازنماز گفت : روزه دارم وگرنه بهتر از این نماز مى خواندم .

کلید در دوزخ است آن نماز که بر روى مردم گزارى دراز
اگر جز به حق میرود جاده ات بر آتش فشانند سجاده ات
ح عابدى چهل سال روزه مى داشت . هیچکس بدان آگاهى نمى یافت . زیرا غذایش را از خانه با خود به سر کار مى برد و در راه خدا صدقه مى داد.
اهل خانه تصور مى کردند او در محل کار غذا مى خورد، و همکارانش مى پنداشتند براى صرف غذا به خانه خود مى رود.
ط مؤ منى را گفتند: فلانى بر تو مى خندد و تو را مسخره مى کند.
گفت : اِنَّ الَّذینَ اَجرَمُوا کانُوا مِنَ الَّذینَ آمَنُوا یَضحَکُونَ(105).
ى دو نفر بزغاله اى بریان کرده و مى خوردند.
یکى از آندو باشدت گوشتها را از استخوان جدا مى کرد و در دهان مى گذاشت .
دیگرى گفت : چقدر تو بر این بزغاله خشمگین هستى . گویا مادرش ترا شاخ زده است .
اولى گفت : تو چقدر نسبت به این بزغاله دلسوزى مى کنى ، گویا مادرش ترا شیر داده است .

/ 0 نظر / 4 بازدید